ایستادم، نیامد.
عقب رفتم، نیافتمش.
نمی دانم بر سر کدام دو راهی
ولی
گمش کرده ام.
ایستادم، نیامد.
عقب رفتم، نیافتمش.
نمی دانم بر سر کدام دو راهی
ولی
گمش کرده ام.
دو، دوراهی
من احمقم
طفل نوپای "عقل"م در پیچ و خم مسیر گم می شود
چشم هایش را می بندد و زار زار گریه می کند، به دنبال محبتی.
و این آغوش گرم "دل"م است
که صدایش را خفه می کند و به دوش می کشدش.
و دل، عقل به دوش، مسیری را می رود.
این روز ها،
آن طفل نو پای دیروز، قد کشیده.
کمر دل را شکسته.
وقتش است که روی پای خودش بایستد.
تا دست در دست هم بروند، مسیری را
تا که پایان یابد این تردید ها
اما و اگر ها
شاید ها
شک ها
فرض ها
...
قرآن می گشایم
سوره ی یوسف است.
آنجا که تعبیر خواب همزندانی هایش را برایشان می گوید.
ای کاش یوسف گم گشته ی ما هم باز آید به کنعان
تا بگوید تعبیر این خواب های آشفته را
این خواب هایی که در روز و با چشم باز می بینم
بیاید تا دیگر دویی نماند
فقط
یک، یک راه
----------------------------------------
پ.ن.: وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
پسر سوار تاکسی شد. داشت به جوانی که جلو نشسته و شالگردن را سخت به دور خود پیچیده، نگاه می کرد که چشمش به کاغذی خورد که به شیشه ی جلوی ماشین چسبانده شده بود، طوری که همه ی مسافران بتوانند بخوانندش. رویش نوشته شده بود راننده ناشنواست و بعد هم توضیحاتی دیگر. مثلا اینکه اگر خواست پیاده شود باید با حرکت دست به راننده بفهماند و اینکه کرایه ی خط چهارصد تومان است.
به مقصدش رسید. از راننده ی ناشنوا تشکر کرد و از او خواست بایستد که پیاده شود. کرایه اش را هم داد. در این فاصله که راننده ی ناشنوا باقی پول را پس بدهد، جوان شالگردن به خود پیجیده، در حالی که از بالا آمدن گونه ها و ابرو هایش معلوم بود که دارد می خندد، به پسر گفت : «مگه نمی بینی نوشته راننده ناشنواست. چرا الکی تشکر می کنی؟» پسر بدون تأمل، طوری که انگار خودش به این موضوع قبلا فکر کرده باشد، گفت: «او کر هست ولی من که لال نیستم.» راننده ی ناشنوا باقی پول پسر را داد.
پسر از راننده ی ناشنوا خدا حافظی کرد و رفت.
جوان شالگردن به خود پیچیده، شالش را محکم تر کرد.
راننده ی ناشنوا به تاکسیرانی در خط خود ادامه داد.
مثل باقی گل ها،
از خاک روییدند.
گرمای آفتاب، نوازش باد، طراوت آب،
قد کشیدند.
هنوز خواب بودند، در خواب غنچه بودن، در رویای شکفتن.
در خواب بودند، که دستی چیدشان،
در خواب بودند، که بردندشان.
هر کدام در گوشه ای، هر کدام در دنیایی:
یکی روی سنگ خیس کنده کاری شده ای
- یک نام و دو تاریخ و چند بیت شعری -
چشم گشود.
یکی در دست سوزان عاشقی، زیر نگاه سنگین معشوقی
- در سایه ی واژه ی سرخ عشق -
چشم گشود.
یکی زندگی را سرد دید. سرد سرد.
یکی زندگی را گرم دید. گرم گرم.
هردو، در عمر کوتاه خود، خوش بوییدند و زود پژمردند،
مثل باقی گلها.
یک لحظه بیشتر نبود. فقط یک لحظه ی کوتاه...
اما همان یک لحظه کار خودش را کرد.
الان فهمیدم که اصلا نداشتمش که بخوام از دستش بدم،
...